از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

دو ساعته که دارم تلاش میکنم بخوابم، تهشم برگشتم سراغ این صفحه و این کلمات الکن. طبق معمول موچاله شدم توی خودم. اینبار ژاکت رو به جای انداختن روی شونه‌هام، جمع کردم توی بغلم و فشار میدم. نیازی به دلداری ندارم. احتمالا سیل سکوت، میتونه ذره‌های معلق غم رو با خودش بشوره و ببره چون در نهایت که حاصلی ندارد غم روزگار گفتن. میگی که گفته باشی، که به جای ده تا نفس مقطع دو تا نفس عمیق کشیده باشی، چند ثانیه روی آب شناور بشی و بعد غرق شدن ادامه پیدا کنه. چه فکری کردی؟ دستی که از شونه قطع شده، میتونه برای کمک دراز بشه؟ میدونی که کلی حرف داری اما به جز خسته‌م و خسته نیستم، چیز زیادی نمیتونی بگی. انگار خیره شدن توی تاریکی، تنها کاریه که بهت آسیب نمیزنه.

 

رد وحشت لابه‌لای تار و پود تنت باقی میمونه. زیر پوستت، توی گوشتت، بین رگات. احساس میکنی چشمات قراره خشک بشه و سر بخوره و بیفته روی زمین. فشاری که روی قفسه‌ی سینه‌ت افتاده رو حس میکنی. ضربان قلبت رو حس میکنی. صدای نفس کشیدنت رو میشنوی و مدام از خودت میپرسی دوباره کِی؟ چرا؟ چجوری؟ دهنت ولی بسته‌س. خفه شدی. نمیتونی چیزی بگی چون حتی از پرسیدن و یادآوریش هم وحشت داری. توی تاریکی محض داری روی یخ نازک راه میری و هر لحظه با کوچیکترین اشتباه، ممکنه همه چیز نابود بشه.

من دو نفر رو کشتم

خودم رو

و کسی رو که با تمام وجود می‌خواستم نجات بدم

من کشتم

زمان به عقب برنمی‌گرده

با دستای خونی نمی‌تونم صفحه‌های سفید رو برگردونم

من کشتم و جز پشیمونی کاری ازم ساخته نیست

حتی توی سکوت کردن هم خوب نیستم

اما هرچیزی تاوانی داره و تاوان من غرق شدن توی باتلاقی از خون خودمه

من کشتم

خودم رو

و کسی رو که می‌خواستم توی آغوش بگیرم

 

 

یه وقتایی واسه بیدار موندن انگشتای زخمیم رو میگرفتم زیر آب سرد یه وقتایی هم آب جوش و قهوه میریختم روشون چون حقش رو نداشتم حق خوابیدن حق آروم شدن حق خندیدن و راحت بودن

و احتمالا حق وجود داشتن

سرده دارم یخ میزنم لیوان چای رو فشار میدم توی دستم تا گرم بشم مطمئن نیستم لرزیدنم از سرماس یا ناراحتی حس میکنم چشمام به پایین کشیده شده غم داره مثل یه ماده‌ی مذاب پوست و گوشتم رو توی خودش حل میکنه شبیه شمعی که افتاده وسط آتیش آب میشم و فرو میریزم