از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

گفت چشمات ذاتا درمانده‌س. حتی توی خوشحالترین حالتت، درموندگی رو توشون می‌بینم. انگار اهل اینجا نیستی. این خاک، این زمین. این من بودم و غمی که پلکم رو پاره می‌کرد.

چند مایل باید شنا کنی تا به خودت برسی؟

سوختن توی آتیش نامرئی، خفه شدن، سوختن زیر آب. هیچ کس صدات رو نمیشنوه. گم شدی. اصلا انگار کسی نبودنت رو نمیبینه. انگار هنوز جلوی چشمشونی. لحظه‌ای که برای کمک فریاد میکشی، دست‌هاشون رو فشار میدن روی گوششون و نعره میکشن. انگار که یه موج بی‌صدا پرده‌ی گوششون رو شکافته باشه. شکستی، هزار تیکه شدی، گم شدی و دیگه خودت رو نمیشناسی. داری درد میکشی و بقیه ازت عصبانی هستن. دقیقا از چی؟ چون حق درد کشیدن رو نداری؟ چون دنبال یه دست برای گرفتنی؟ افتادی روی زانوهات و توی تاریکی دنبال تیکه‌هات میگردی. هر کدوم رو که پیدا میکنی، شکاف‌های دستت عمیقتر میشه و خونریزیت هم شدیدتر. اون قدری خون توی تنت باقی مونده که تا پیدا کردن تیکه‌ی هزارم دووم بیاری؟

وقتی چمدانش را به قصد رفتن بست

نگفتم عزیزم این کار را نکن

نگفتم برگرد و یک بار دیگر به من فرصت بده

وقتی پرسید دوستش دارم یا نه

رویم را برگرداندم

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم

نگفتم عزیزم متاسفم چون من هم مقصر بودم

نگفتم اختلاف‌ها را کنار بگذاریم

چون تمام آنچه می‌خواهیم عشق و وفاداری و مهلت است

گفتم اگر راهت را انتخاب کرده‌ای

من آن را سد نخواهم کرد

حالا او رفته و من

تمام چیزهایی را که نگفتم می‌شنوم

او را در آغوش نگرفتم و اشک‌هایش را پاک نکردم

نگفتم اگر تو نباشی زندگی‌ام بی‌معنی خواهد بود

فکر می کردم از تمامی آن بازی‌ها خلاص خواهم شد

اما حالا تنها کاری که می‌کنم

گوش دادن به چیزهایی است که نگفتم

نگفتم بارانی‌ات را درار

قهوه درست می‌کنم و با هم حرف می‌زنیم

نگفتم جاده‌ی بیرون خانه

طولانی و خلوت و بی‌انتهاست

گفتم خدانگهدار موفق باشی

خدا به همراهت

او رفت

و مرا تنها گذاشت

تا با تمام چیزهایی که نگفتم زندگی کنم

- شل سیلوراستاین

شاید مشکل اینجا بود که خمار مستی رو زیر لب، آروم زمزمه می‌کردم و رفتن رو فریاد می‌کشیدم. شاید ترسونده بودمش و آزار داده بودم. همه چیز تار شده. درست یادم نمیاد چه اتفاقی افتاده. به جز چندتا 'شاید' چیزی برام باقی نمونده.

Kalbim

Kalbim

Daha kaç kere çarpıp

Kaç kere duracak

Kaç kere inanıp

Kaç kere unutacak

İnce Buz Üstünde Yürüyorum - Cem Adrian & Şebnem Ferah

شبی را به خاطر می‌آورم که مادر خطابم کرده بودی. برایت شبیه راهبه‌ای بودم که بدون تن، مردها را معتادِ خود می‌کرد. به قول خودت با آن محبت عجیب و غریب. دلم می‌خواست همینطور باشد. دلم می‌خواست مثل یک مادر سرت را در آغوش بگیرم و برایت لالایی بخوانم. برای کم کردن غم‌هایت، کار دیگری از دستم ساخته نبود؛ اما تو دیر رسیده بودی. آن‌ وقت‌ها تمام عشقی که در رگ‌هایم داشتم را، پای ریشه‌های درختی ریخته بودم که در عرض یک شب محو شده بود. قلبم را خواسته بودی؛ اما در سینه‌ی من جز یک حفره‌ی سرد خون‌آلود، چیزی باقی نمانده بود. شاید راهبه‌ها هم بعد از اینکه شبی رگ‌هاشان را خشکانده بودند، به صومعه‌ها پناه برده بودند. دیگر نه برای سرت آغوشی داشتم و نه محبتی که چشم‌هایت را خواب کند. دیر شده بود. خیلی دیر...