از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

رگ‌های خشک راهبه

شبی را به خاطر می‌آورم که مادر خطابم کرده بودی. برایت شبیه راهبه‌ای بودم که بدون تن، مردها را معتادِ خود می‌کرد. به قول خودت با آن محبت عجیب و غریب. دلم می‌خواست همینطور باشد. دلم می‌خواست مثل یک مادر سرت را در آغوش بگیرم و برایت لالایی بخوانم. برای کم کردن غم‌هایت، کار دیگری از دستم ساخته نبود؛ اما تو دیر رسیده بودی. آن‌ وقت‌ها تمام عشقی که در رگ‌هایم داشتم را، پای ریشه‌های درختی ریخته بودم که در عرض یک شب محو شده بود. قلبم را خواسته بودی؛ اما در سینه‌ی من جز یک حفره‌ی سرد خون‌آلود، چیزی باقی نمانده بود. شاید راهبه‌ها هم بعد از اینکه شبی رگ‌هاشان را خشکانده بودند، به صومعه‌ها پناه برده بودند. دیگر نه برای سرت آغوشی داشتم و نه محبتی که چشم‌هایت را خواب کند. دیر شده بود. خیلی دیر...