چند مایل باید شنا کنی تا به خودت برسی؟
سوختن توی آتیش نامرئی، خفه شدن، سوختن زیر آب. هیچ کس صدات رو نمیشنوه. گم شدی. اصلا انگار کسی نبودنت رو نمیبینه. انگار هنوز جلوی چشمشونی. لحظهای که برای کمک فریاد میکشی، دستهاشون رو فشار میدن روی گوششون و نعره میکشن. انگار که یه موج بیصدا پردهی گوششون رو شکافته باشه. شکستی، هزار تیکه شدی، گم شدی و دیگه خودت رو نمیشناسی. داری درد میکشی و بقیه ازت عصبانی هستن. دقیقا از چی؟ چون حق درد کشیدن رو نداری؟ چون دنبال یه دست برای گرفتنی؟ افتادی روی زانوهات و توی تاریکی دنبال تیکههات میگردی. هر کدوم رو که پیدا میکنی، شکافهای دستت عمیقتر میشه و خونریزیت هم شدیدتر. اون قدری خون توی تنت باقی مونده که تا پیدا کردن تیکهی هزارم دووم بیاری؟

















