از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

قشنگ؟

قشنگ؟

وقتی توی این حالت دراز میکشم روی مبل یا زمین، ناگهان غم چند برابر میشه. شاید هم بیشتر نمیشه فقط بالاخره حقیقت بهم یادآوری میشه و متوجه میشم چه اتفاقی افتاده. معمولا کسی توی این حالت من رو نمیبینه. من نه گلم نه بهاری نه سروِ ناز. قشنگ رو نمیدونم. برگ کوچولویی که رنگش به زردی میزنه و یه گوشش پاره شده قشنگه؟ برگی که داره خشک میشه؟ نمیدونم. اگر قشنگ هم بودم احتمالا اهمیتی نداشت. وقتی هیچ کس نیست و نمیبینه دیگه زشتی و قشنگی چندان تفاوتی با هم ندارن. دوباره حقیقت بهم یادآوری شده و احساس میکنم یه برگ کوچولوی پاره‌ی پژمرده هستم که رنگ نامفهوم و بی‌معنایی داره. میشه شکل این برگ رو تغییر داد؟ فکر نکنم روی حقیقت تاثیری بذاره.