از وقتی که یادمه یه چیز عجیبی رو زیر جناغ سینهم حس میکردم. مثلا اون موقع که ۶ سالم بود. زیر طاق مدرسه تکیه داده بودم به دیوار و بازی کردن بچهها رو زیر بارون نگاه میکردم. نه اشتباه کردم. الان یادم اومد. بارون نبود. فقط سردم بود. پس چرا نمیرفتم پیش بقیه؟ اگر از سرما اذیت بودم چرا برنمیگشتم داخل؟ یا اون موقع که ۱۲ سالم بود. سرم رو گذاشته بودم رو جزوهی زیستم و حرف زدن بقیه رو نگاه میکردم. نمیشنیدم. فقط نگاه میکردم. فکر میکردم یه روزی یه جای خیلی دور و تاریک توی مه این احساس قراره از بین بره. بزرگتر که میشدم، شدیدتر احساسش میکردم. توی تاریکی اشکم میریخت. توی خیابون اشکم میریخت. وقتی دستام رو جلوی هیتر میگرفتم گریهم میگرفت. وقتی غذا میخوردم گریه میکردم. وقتی میخواستم بخوابم هم گریه میکردم. اون موقع خیلی بیشتر گریه میکردم. بعدا فهمیدم بهش میگن جدا افتادگی. بهش میگن تنهایی. من دوستای عزیزی داشتم. آدمای خوبی اطرافم بودن و تنهام نمیذاشتن؛ اما احساس تنهایی داشت من رو خفه میکرد. از همه فرار کردم. شاید کار درستی نبود؛ اما دلم نمیخواست کسی اطرافم باشه. اونا نمیتونستن اون حس رو از بین ببرن. فقط بیشترش میکردن. دست خودشونم نبود.نمیفهمیدمشون. اونا هم من رو نمیفهمیدن. اگر کسی رو نمیدیدیم، میتونستم تصور کنم آدمی توی این دنیا وجود نداره، خودمم و خودم و باید تحمل کنم. جواب نداد. فقط باعث شد یادم بره چجوری با آدما حرف بزنم. سعی کردم یکی رو پیدا کنم که بفهمه توی سرم چه خبره و توی قلبم چی میگذره. فایدهای نداشت. کنارشون بیشتر احساس میکردم که تنهام، که قرار نیست هیچوقت اون نوع از در هم تنیدگی ذهنی رو تجربه کنم. بعد یک شب توی تاریکی غریبهای رو دیدم. یه غریبهی خیلی تنها. هیچ چیز دربارهی اون آشنا نبود؛ اما احساسی که زیر جناغ و لابهلای دندههام میخزید فرق کرده بود. انگار هزار سال بود که میشناختمش. بهش سلام کردم. آدمها به آشناهاشون میگن سلام. خندید. سلام کرد؛ اما میدونی بعدش چی شد؟ با همون خنده زل زد به چشمام. دستش رو از لای دندههام رد کرد، قلبم رو شکافت، روحم رو توی مشتش گرفت و از سینهم بیرون کشید. رفت. روحم رو توی مه به باد داد و رفت. حتی نتونستم پلک بزنم. حالا من موندم و یه جسم تو خالی که سوز سرما توش پیچیده و دارم یخ میزنم. من موندم و یه زخم باز روی سینهم که داره من رو توی خونش غرق میکنه. انگار واقعا هیچکس توی جهان نیست که چشمام رو بخونه و صدای روح گم شدهم رو بشنوه. باید بپذیرم که هیچوقت هیچکس قرار نیست این تنهایی رو از بین ببره. همینجا توی تاریکی محو میشم.