من نمیگم از اتفاقای خوب و احساس شادی میترسم چون فکر میکنم قراره بعدش یه اتفاق بد بیفته. من حالم به هم میخوره.از لحظههایی که خوشحالم و میخندم حالم به هم میخوره چون میدونم دوومی نداره. حالم به هم میخوره چون میدونم قراره دلم واسه اون حس خوب تنگ بشه. حالم به هم میخوره چون میدونم قراره توی تاریکی با یادآوریش گریه کنم. چون میدونم قراره بد عادت بشم و درد بکشم. میدونم هرچقدر بلندتر بخندم بعدش درد وحشتناکتر میشه. قراره فکر کنم دنیا همون چند ثانیهس که چشمام برق میزنه و لبام میخنده. قراره یادم بره دنیا چه شکلیه و بعد واقعیت مثل آجر کوبیده بشه توی سر و صورتم. بینیم میشکنه و صورتم له میشه و زشت میشم و خون همه جا رو میگیره. اون موقع دیگه تنها کاری که از دستم بر میاد گریه کردن با صدای آرومه.
سورمه
1405/1/11