
عانقيني أنت لي
فیروز پلی کردم و جلوی آینه ایستادم. ترسناک و به هم ریخته شدم. زیر چشمام گود و سیاهه. بیشتر از یک روزه که نتونستم غذا بخورم. نمیدونم چرا یک دفعه یاد بار دیگر شهری که دوست میداشتم افتادم. دوازده سیزده سالم بود که خوندمش. حتی شاید کمتر. جز چندتا تصویر محو چیزی ازش یادم نمیاد؛ اما چرا فکر کردن بهش انقدر غمگینم میکنه؟ احساس میکنم دندههام داره فشرده میشه. دلم میخواد جیغ بکشم و تودهی کلمات رو بیرون بپاشم. باید دوباره از یه جایی پیداش کنم و بخونمش.