
خشک کردن موهام سختترین کار جهان به نظر میاد. اینکه از سر جام بلند بشم و برم سمت حموم هم سخت بود. یک ساعت تمام زیر دوش بیحرکت ایستاده بودم. باز کردن چشمام سخته. راه رفتن سخته. نگاه کردن و حرف زدن و سلام کردن هم سخته. غذا خوردن هم از تحمل گرسنگی سختتره. نشستم توی حیاط و ام کلثوم گوش میدم. قبلا انقدر اینجا راه میرفتم که همه سعی میکردن متوقفم کنن. سرما و گرما فرقی نداشت. حالا فقط نشستم. جز نشستن کار دیگهای ازم برنمیاد. دلم میخواد بخوابم اما متوجه نباشم که خوابم. یه جوری که هیچ چیز رو حس نکنم. اصلا وجود نداشته باشم.