به حدی تپش قلب دارم که انگار یک گله فیل وحشی و عصبانی توی سینهم در حال دویدن هستن. غم و وحشت تبدیل شده به درد فیزیکی. تمام تنم درد میکنه. احساس میکنم بستنم به یه تخته سنگ داغ و ده نفر با چکش انقدر سر تا پام رو کوبیدن تا مطمئن بشن هیچ استخون سالمی برام باقی نمونده. دلم میخواد قایم بشم یه گوشه و به اندازهی همهی اقیانوسها گریه کنم. موهام ریخته توی صورتم و اذیتم میکنه اما از درد دستم حتی نمیتونم شونهشون کنم و ببندمشون. مسخرهس. همه چیز مسخرهس. بودن و وجود داشتنم هم مسخرهس. من ترسیدم. من درد دارم و ترسیدم. نجاتم بده. من رو بغل کن و از اینجا ببر. تو رو خدا نجاتم.
سورمه
1405/3/9