از هم گسیخته

خواهد آمد. مرگ، چشمان تو را خواهد داشت.

انگشت‌های خونی

انگشت‌های خونی

نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم. نمیتونم کنترلش کنم و حالم داره از این وضعیت به هم میخوره. انگشتام پر از زخمه و ملتهب شدن. خون روی ناخنام خشک شده. نگاهم که میفته بهشون عصبی میشم؛ اما اگه پوستشون رو نکنم بیشتر بهم فشار میاد. ظاهرم رو آروم نگه داشتم، اونقدر آروم که خودمم باور کردم آروم شدم؛ ولی حقیقت اینه که بی‌قرارتر از همیشه هستم. انگار برای بسته نگه داشتن یه در چوبی و کهنه بهش تکیه داده باشی و پشتش یه گله فیل فشارش بدن. در نهایت قراره باز بشه. یا بین در و دیوار له میشی، یا زیر پای فیل‌ها. قبلا با زخم کردنشون سر سوزنی آرومتر میشدم و حالا هربار که ناخنم رو فرو میبرم زیر گوشت، لبریز از نفرت میشم.

کجایی الان کابوس نازم

کجایی الان کابوس نازم

از صبح سکانس‌های خاطرات رهایی من با صدای اِما توی سرم بالا و پایین میرن و میل شدیدی به ریواچ کردنش دارم؛ اما الان وقتش نیست. معمولا برگشتن سراغ سریال‌هایی که قبلا دیدم رو به سریال‌های جدید ترجیح میدم؛ اما خب این یکی جایگاه ویژه‌ای توی قلبم داره. کاملا پتانسیل این رو دارم که آدم‌ها رو بر اساس احساسی که بهش دارن قضاوت کنم. صدای اما رو هم دوست دارم، این ترکش رو بیشتر. میتونم تا ابد توی اینتروش غرق بشم.

July 31

July 31

and  you  don't  wanna  know  how  alone  I've  been

امروز کاملا اوفلیا هستم، غرق شده با چشم‌های باز. جمعه بر من فائق شده. به سکوت خودم خیره شدم وحرف‌هایی که نمیتونم بزنم، توی سرم موج میشن و میکوبن به جمجمه‌ی ترک خورده‌ی خاکستریم. گل‌های صورتی و سفیدم از گرما مثل شمع ذوب شدن. شاید هم از غم مردن. صدای دست‌های باز موندم رو میشنوی؟ کی رو صدا میزنن؟ صدای اشک‌هاشون رو میشنوی؟ تو هیچ‌وقت نمیتونی آخرین قطره‌ی اشک ماهی کوچولوی قرمز رو قبل از اینکه برای همیشه روی سطح آب شناور بشه ببینی. چشم‌های تو همیشه به جای دیگه‌ای خیره بوده. باید اجازه بدم موجی که دنده‌هام رو شکسته، پلک‌هام رو روی هم بذاره. نباید مقاومت کنم.

منظورتون چیه آقای حافظ؟

چند ثانیه طول کشید تا زمان رو به یاد بیارم؛ اما ظاهرا دیروز بود. دیروز بود که مراقب سالن رندوم شروع کرد به شعر خوندن و باز هم همون شعر از حافظ بود. راهنمایی که بودم اصلا از این شعر خوشم نمیومد. نمیدونم چی شده که توی هفته‌ی گذشته همه جا داره جلوم سبز میشه و هربار اشکم رو در میاره. گیجم میکنه. برای چیزی تفأل زده بودم و بعد احساس کردم چندتا راه کاملا متفاوت جلومه. نمیدونم چجوری باید برداشتش کنم. منظورتون چیه آقای حافظ؟ یکم واضحتر لطفا.

 

زنده بودن

بعد از یه هفته تونستم یکم غذا بخورم و قیافم قابل تحمل شد؛ اما بازم معدم اذیته. دستم دوباره داره بازی در میاره. جوری لاغر شدم که باورم نمیشه. لباسام گشاد شدن. شلواری که ماه پیش فیت بود، حالا از کمر میفته. صبحا که دارم آماده میشم مامانم التماس میکنه آرایش کنم. میگه شبیه جنازه شدی. دلم نمیخواد. حوصله‌‌ی هیچی رو ندارم. حتی دلم نمیخواد به آینه نگاه کنم. پایین صفحه‌ی اول اون دفتر، تیکه‌ی آخر پنجره‌ی فروغ رو نوشتم؛ اما اگر راستش رو بخوای، دیگه حتی اون احساس رو هم نمیخوام. فقط میخوام بخوابم و هیچ چیز رو حس نکنم. نمیخوام بخوابم و زمان بگذره. میخوام زمان و جهان کاملا متوقف بشه و دیگه چیزی برای ادامه پیدا کردن وجود نداشته باشه.

حرفی به من بزن

آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را

 به تو می‌بخشد

جز درک حس زنده‌ بودن

 از تو چه میخواهد؟

۹ سال بعد همون نقطه

دوباره همون اتفاق تکرار شده همون شب همون لحظه همون بچه‌ی ۱۲ ساله که بهت زده با حقیقت مواجه شده بود

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد

Twenty-Five Twenty-One

ه گفت حالا که بیست و یک ساله شدی باید عاشق یه پسر بیست و پنج ساله بشی و من با گریه جواب دادم که با این منطق الان باید از یه پسر بیست و پنج ساله جدا میشدم. قرار بود قبل از تولدم 2521 رو ریواچ کنم که خب همون بهتر که وقت نشد وگرنه غصه‌ی اونم اضافه میشد. گریه میکردم چون نیم ساعت قبلش آقای حافظ فرموده بودن بیا تا گل برافشانیم و حالا یهو یه دفترچه‌ و گردنبد آبی با طرح گل جلوم بود. یکی نرگس و اون یکی هم از یادم مبر. کوچیک و عزیز و خوشگل و آبی؛ اما آخه من سردمه و جای گرما و آفتابگردون‌ها خالی میمونه همیشه. :)

07252026

همه چیز جلوی چشمات فرو میریزه. کسی که بودی، کسی که میشناختی، کسی که قرار بود باشی، همه چیز نابود میشه.

دخترای ننه دریا

درست به یاد نمیارم. احتمالا کلاس دوم بودم که این کتاب رو هدیه گرفتم. کوچیکتر شاید؛ اما بزرگتر نبودم. تو در تو تا شده بود. کتابی که کتاب نبود. بزرگ بود. قد خودم بود. اولش جذب شکل عجیبش شده بودم؛ اما کم‌کم احساس خاصی نسبت بهش پیدا کردم. اون شعر تاریک، اون تصویر موهوم، اسیر غمش شده بودم. نمیدونم الان کجاس. نمیدونم چه بلایی سرش اومده. یادم نمیاد آخرین بار کی دست گرفتم و خوندمش؛ اما هنوز که هنوزه گاهی ناخودآگاه زیر لب میگم دخترای ننه دریا رو خاطرخوان پسرام.

پسرای ِ عموصحرا، لب ِ دریای ِ کبود

زیر ِ ابر و مه و دود

شبو از راز ِ سیا پُر می‌کنن،

توی ِ دریای ِ نمور

می‌ریزن اشکای ِ شور

کاسه‌ی ِ دریارو پُردُر می‌کنن.

دخترای ِ ننه‌دریا، تَه ِ آب

می‌شینن مست و خراب.

نیمه‌عُریون تن ِشون

خزه‌ها پیرهن ِشون

تن ِشون هُرم ِ سراب

خنده‌شون غُل‌غُل ِ آب

لب ِشون تُنگ ِ نمک

وصل ِشون خنده‌ی ِ شک

دل ِشون دریای ِ خون،

پای ِ دیفار ِ خزه

می‌خونن ضجه‌کنون:

«ــ پسرای ِ عموصحرا لب ِ تون کاسه‌نبات

صدتا هجرون واسه یه وصل ِ شما خمس و زکات!

دریا از اشک ِ شما شور شد و رفت

بخت ِمون از دَم ِ در دور شد و رفت.

راز ِ عشقو سر ِ صحرا نریزین

اشک ِتون شوره، تو دریا نریزین!

اگه آب شور بشه، دریا به زمین دَس نمی‌ده

ننه‌دریام دیگه مارو به شما پس نمی‌ده.

دیگه اون‌ وخ تا قیامت دل ِ ما گنج ِ غمه

اگه تا عمر داریم گریه کنیم، باز کمه.

پرده زنبوری ِ دریا می‌شه بُرج ِ غم ِمون

عشق ِتون دق می‌شه، تا حَشر می شه هم‌دَم ِمون!»

مگه دیفار ِ خزه موش نداره؟

مگه موش گوش نداره؟ ــ

موش ِ دیفار، ننه‌دریا رو خبردار می‌کنه:

ننه‌دریا، کج و کوج

بد دل و لوس و لجوج،

جادو در کار می‌کنه. ــ

تا صداشون نرسه

لب ِ دریای ِ خزه،

از لجش، غیه‌کشون ابرا رو بیدار می‌کنه:

اسبای ِ ابر ِ سیا

تو هوا شیهه‌کشون،

بشکه‌ی ِ خالی ِ رعد

روی ِ بوم ِ آسمون.

آسمون، غرومب‌غرومب!

طبل ِ آتیش، دودودومب!

نعره‌ی ِ موج ِ بلا

می‌ره تا عرش ِ خدا;

صخره‌ها از خوشی فریاد می‌زنن.

دخترا از دل ِ آب داد می‌زنن:

 «ــ پسرای ِ عموصحرا!

دل ِ ما پیش ِ شماس.

نکنه فکر کنین

حقه زیر ِ سر ِ ماس:

ننه‌دریای ِ حسود

کرده این آتش و دود!»

پسرا، حیف! که جز نعره و دل‌ریسه‌ی ِ باد

هیچ صدای ِ دیگه‌یی

به گوشاشون نمیاد!

- احمد شاملو

پ‌ن : تصویر متعلق به من نیست. شبیه میز تحریر اون دورانم بود پس همین رو گذاشتم. بالتبع مشکل قاب‌بندیش هم تقصیر من نیست. این وسط نمیدونم چرا یاد فرهاد و هفته‌ی خاکستری افتادم.